اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم..... وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.
************************************************************
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
دکتر شريعتي
نوشته شده توسط مانی در سه شنبه 10 آذر1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:
«البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم.»
نوشته شده توسط مانی در شنبه 23 آبان1388 ساعت 14:1 موضوع | لینک ثابت
این مطلب، نوشتهای کوتاه و در عین حال جذاب است که دالایی لاما برای
سال 2008 تنظیم کرده است. بخوانید و سرخوش گردید.
خواندن و اندیشیدن در این مطلب بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمیگیرد. این پیام را وانگذارید.
1- به خاطر داشته باش که
عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به
خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند.
2- وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
3- این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را
* مسؤولیتپذیری در برابر کارهایی که کردهای
4- به خاطر داشته باش دست
نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.
5- اگر میخواهی قواعد بازی
را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
6- به خاطر یک مشاجرهی کوچک،
ارتباطی بزرگ را از دست نده.
7- وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران
آن خطا بردار.
8- بخشی از هر روز خود را به
تنهایی گذران.
9- چشمان خود را نسبت به
تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را
بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
10- به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
11- شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری
زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
12- زیرساخت زندگی شما، وجود
جوی از محبت و عشق در محیط خانه و
خانواده است.
13- در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
14- دانش خود را با دیگران در
میان بگذار. این تنها راه جاودانگی
است.
15- با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
16- سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
17- بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما
به هم سبقت گیرد.
18- وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
19- در عشق و آشپزی، جسورانه
دل را به دریا بزن.
نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت
|
متن زير منتخبي است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده ياد نادر ابراهيمي
در اين راه طولاني - که ما بي خبريم و چون باد مي گذرد بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را و يک شيوه نگاه کردن را مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل عزيز من دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛ واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق يکي کافيست عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري عزيز من اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد بگذار در عين وحدت مستقل باشيم بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست بيا بحث کنيم بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم بيا کلنجار برويم اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،......... حفظ کنيم من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقير هم را داشته باشيم عزيز من ! بيا متفاوت باشيم |
نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 14:38 موضوع | لینک ثابت
کنار من که قدم میزنی هوا خوب است
پُر از پریدنم و جای زخم ها خوب است
برای حک شدن عشق در خیابان ها
به جا گذاشتن چند رد پا خوب است
قدم بزن،پُرم از حس "در کنار تویی"
قدم بزن،پُرم از حس اینکه "ما"خوب است
نخند حرف دل ام را نمی شود بزنم
خیال می کنم این جور جمله ها خوب است
بگیر دست مرا بشکن ام بپیچان ام
دوتکه ام کن و آتش بزن،بلا خوب است
به هرکجا که مرا می بری نمی گویم
کجا بد است کجا دور یا کجا خوب است
صالح سجادی
نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 8 تیر1388 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
مزدک جمشیدی
امیر آشتیانی
حمیدرضا طهماسبی پور
پری غمگین و تنها
شیرین سعیدی
پارمیس سعادتمند
مهناز شوقی
مریم سلطانزاده
بزرگترين گالری عکس ايران
بهترین خدمات وبلاگ نویسان
علي شجر
ابوالحسن خلیلی
وبلاگ آموزشی
آذر جزایری
غوغای عشق در دفتر عشق
مژگان افروزی
احمد بروغنی
امیر نیکرویان
دكتر شيري
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
طراح قالب
POWERED BY